تبلیغات اینترنتیclose
همین که برگی از آن شاخه ی جوان افتاد( انسیه موسویان)
پیچک ( انسیه موسویان)
شعر و ادب پارسی

انسیه

        حالا فقط مانده باد بیاید حواس روسری ام را پرت کند  .....  انسیه موسویان

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 تير 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

همین که برگی از آن شاخه ی جوان افتاد

نگاه  مرد  مسافر به  آسمان  افتاد


صدای سوت قطاری شکست در شب دشت

و لرزه  بر  تن تبدار  ارغوان  افتاد


ستاره های طلایی سیاه پوشیدند

ستاره ی من از آغوش کهکشان افتاد


شکفت بغض غریب قناری غمگین

و قطره قطره از آن چشم مهربان افتاد


چه واژه ها که به یادت کبود شد یخ زد

چه شعرهای سپیدی که از دهان افتاد!


همیشه یاد تو شیرین! هنوز با مایی

اگر چه فاصله ای تلخ بینمان افتاد


تو تا همیشه و هرگز تو تا ابد تو هنوز...

تو اتفاق شگفتی که ناگهان.... افتاد!


دلم دوید پی ات پله پله تا ملکوت

و خواست با تو بیاید ...که نردبان افتاد!

 صدای پای مسافر به گوش باد رسید

و قصه اش همه جا بر سر زبان افتاد...

 

 

انسیه موسویان

http://ensiye.persianblog.ir/1385/11/

برچسب ها : ,

موضوع : در محفل انس منزل سوم, | بازديد : 195